پـايـيــز رفـتــه هــاي مـرا آورد بـه يــاد .... غمـهــاي جـانفــزاي مـرا آورد به ياد
مرگ بهار و سبـزه و گل ، مرگ خرمي .... مـــرگ امــيــدهاي مــرا آورد به ياد
آن بـرگ كــز تــن شــــاخـي شــود جـدا .... يــار ز مـــن جــداي مرا آورد به ياد
گلهـاي بيـوفـا كـه از ايـن بـاغ رفـتـه اند .... دلــدار بيــــوفــــاي مــرا آورد به ياد
كوهي كه زيـر خيـمـه ابـر آرمـيده است .... غـمـهــاي ديـــرپاي مــرا آورد به ياد
هـوهـوي تـلخ بــاد و هـيـاهـوي نـاودان .... زاري و هـاي هـاي مــرا آورد به ياد
پاييز پير زرد رخ اين فصل غم پرست .... غمهــا ، گذشته هاي مــرا آورد به ياد
دكتر خسرو فرشيدورد
قاصد آمـد گفتمـش آن يار سـيميـن بر چه گفت ؟ .... گفت: بـا هجـرم بسازد ، گفتمش ديگـر چـه گفت؟
گفت: ديگـر پــا ز حـــد خـويــش نگذارد بــرون .... گفتمش جمع است از پا خاطرم ، از سر چه گفت؟
گفت: ســـر را بايدش از خــاك ره كمـتــر شمرد .... گفتمش كمـتر شمـردم ، زين تـن لاغـر چه گفت؟
گفت: جسم لاغرش را از غضب خواهيم سوخت .... گفتمش مـن سوختم ، در باب خـاكسـتر چه گفت؟
گفت: خاكســتر چـو گـردد، خـواهمش بر بـاد داد .... گفتمش بـر بـاد رفتم ،در حــق محشــر چـه گفت؟
گفت: در محشـر به يكـدم زنده اش خـواهيم كرد .... گفتمش من زنده گرديدم ، ز خير و شر چه گفت؟
گفت: خـير و شـر نبـاشد عـاشقان را در حسـاب .... گفتمش ايـن هم حسابي ، با لــب كـوثر چه گفت؟
گفت: بـا مـا بــر لـــب كـــوثـر نـشـــيـند عـاقــبت .... گفتمش گر عاقبت اين است ازين بهتر چه گفت؟
گفت: ديگـر نگـذرد در خـاطـرش يـاد ((عظيم)) .... گفتمش ديگـر بگـو، گفتـا مگـو ديگـر چـه گفت
عظيماي نيشابوري
تجليگه خـود كـرد خـــدا ديــده مـا را .... در اين ديده درآييد و ببينيد خـدا را
خـدا در دل ســودا زدگانست بجوئيد .... مجوييد زميـن را و مپوييد سمـا را
بلا را بپرستيم و به رحمـت بگزينيم .... اگر دوسـت پسـنديد، پسـنديم بلا را
طبيــبان خداييم و بـه هـر درد دواييم .... به جايي كه بود درد فرستيم دوا را
ببنديد در مـرگ و ز مـردن مگريزيد .... كه مـا بـاز نموديم در دار شفـــا را
حجاب رخ مقصود من و ما و شماييد .... شماييد ببينيد مــن و مـا و شمــا را
صفاي اصفهاني، ديوان ص179
×××××××××××××××××
گــوينـد روي يــار به كس آشكــار نيست .... در چشم من كه هيچ بجـز روي يـار نيست
گــوينـد در بهـــار دمــد گــــل ولــي مــرا .... گلهـاست در نظـر كه يكي در بهـار نيست
خارست و گل، بهر چمن و سيـنه مراست .... گلهـاي دسته دسته كه در دسـت خار نيست
ويرانه پيكــري كــه نبــاشد خـــراب درد .... بيچاره سيـنه اي كه به عشقش دچار نيست
بي بـوس و بي كنــار بود يــار، يــار من .... در سينه است ، حاجت بوس و كنار نيست
از شـش جهــت گرفتـه سـر راه سيــر ما .... ما را ز دست عشـق تـو، پـاي فرار نيست
ديوان ، ص183
×××××××××
مـن پـر كـاه و غـم عشـق همسنگ كوه گران شد .... در زيـــر ايـــن بــار انــدوه اي دل مگــر ميتوان شد
ره بردم از دل بكويش دل بستم از جان بمويش .... عشـق مــن و حســن رويـش افســانه و داســتان شد
در كويم آن ماه سر مست آمد سر زلف بر دست .... بنشاند و بنشست و برخاست گفتي كه آخر زمان شد
اي دل غم عشق ديدي جان دادي و غم خريدي .... كفر وگل و جهل و جسمت دين ودل وعقل وجان شد
ديوان ص 204
××××××××
دل بــردي از مــن بـه يغـمـا اي تــرك غـارتـگر من .... ديدي چه آوردي اي دوست ازدست دل برسر من
عشـق تـو در دل نهـان شد دل زار و تن ناتوان شد .... رفتي چو تيـر و كمــان شد از بــار غــم پيكر من
مي ســــوزم از اشــتـيــــاقت در آتـشـــــم از فـــراقت .... كـانــون مـــن سيــنه مــن ، ســوداي مــن آذر من
دل در تف عشق افروخت گردون لباس سيه دوخت .... از آتــش و آه مــن ســوخـت در آسمــان اختر من
اول دلــــم را صـفــــــا داد ، آيــيــنـه ام را جــلا داد .... آخــر بــه بــاد فنــا داد عــشـــق تـــو خـاكستر من
بـــار غــــم عــشـــــق او را گــــردون نيــــارد تحمل .... كي ميـــتواند كـشـيــــدن ايــــن پــيــــكر لاغــر من
ديوان ص 266
جانا به غريـبستان،چنديـن بنماند كس .... بازآي كه در غربت قدر تو نداند كس
صد نــامه فرستادم، يك نـامه تو نامد .... گويي خبر عـاشق هرگز نرساند كس
هر كو ز مي وصلت يك جام بياشامد .... تا زنده بود او را هشيـار نخواند كس
انوري، ديوان جلد 2، ص 863
×××××××××××××
اي مردمــان بگوييد آرام جــان مـن كو .... راحت فزاي هر كس ، محنت رســـان من كو
در بوستــان شــادي هركس بچيـدن گل .... آن گـــل بشكنندش ، در بــوستــان من كو
جانان من سفــر كرد، با او برفت جـانم .... بــازآمــدن ز ايــشــــان پيــداست آن من كو
هر كس به خـان و ماني دارند مهرباني .... من مهـــربـــان ندارم ، نامهـــربــان من كو
ديوان جلد 2،ص906
××××××××××××
اي ديــر بدست آمــده بــس زود برفتي .... آتش زدي اندر مـن و چون دود برفتي
چــون آرزوي تنــگدلان ديـــر رسيدي .... چــون دوســتي سنگــدلان زود برفتي
زان پيش كه در بـــاغ وصال تو دل من .... از داغ فــــراق تـــو ، برآســـــود برفتي
ناگشــته مــن از بنــد تــو آزاد بجستي .... ناكرده مـرا وصــل تــو خشنود برفتي
آهنــگ به جــان مــن دلسوخته كردي .... چـون در دل مـن عشـق بيفزود برفتي
ديوان جلد 2،ص915
اياد صيـاد رحمي كن ، مرنجان نيمه جـانم را .... بكن بـال و پـرم اما مسـوزان استخوانم را
به گردن بسته اي چون رشته بر پاي زنجيرم .... مروت كن اجـازت ده كـه بگشايم زبانم را
در اين كنج قفس دور از گلستان سوختم مردم .... خبر كن اي صبـا از حال زارم باغبانم را
ز تنهايي دلـم خـون شد خـدا را محـرم رازي .... كه بنويــسم به سـوي دوستـانم داســتانم را
قصاب كاشاني ، ديوان ص16
××××××××××××××××
دلبـر بـه مــن رسيــد و جفــا را بهــانه كرد .... افكـند سـر بـه زيـر و حيــا را بهانه كرد
آمـــد به بـــزم و ديــد مــن تــيـــره روز را .... ننشست و رفت ، تنگي جـا را بهانه كرد
رفـتــم بــه مســجـــد از پــي نظاره رخــش .... بر رو گرفت دست و دعـــا را بهانه كرد
آغشـتـه بود پنجــه اش از خــون عــاشقــان .... بستن به دست خويش حنـا را بهانه كرد
خوش مي گذشت دوش صبوحي به كوي او .... بـر جـا نشست و شستـن پـا را بهانه كرد
ديوان ص56
×××××××
نه تنهــا بنــده بـالاي مـوزونت صــنـوبـر شد .... علم شد سرو و بان شد نيشكر شد نخل نوبر شد
نه تنها گل ز نرمي شرمگين شد پيش اندامت .... كتــان شد پرنيان شد حله شد دريــاي اخضر شد
نه تنها شور برپا شد كه دوش از بزم ما رفتي .... بلا شد فتنه شد آشــوب شد غــوغـاي محشر شد
نه تنهــا ياسمــن شد سخــره سيميـن بناگوشت .... سمن شد نستـرن شد لالـه شد نسريـن صدپر شد
نه تنها شد صبوحي از غم هجران تو محزون .... فغان شد ناله شد خـونين جگــر شد ديــده تر شد
ديوان ص 64
×××××××
كي روا باشد كه گــردد عــاشــق غمخــوار خــوار .... در ده عشــق تـو انـدر كوچه و بــازار زار
در جهان عيشي ندارم بي رخت اي دوست دوست .... جز تــو در عــالم نخواهم اي بت عيار يار
از دهــانــت كــار گشتــه بر مــن دلــتنـگ تنــگ .... با لــب لعـــل تـــو دارد اين دل افگــار كار
مطــربا بــزم سمــاعست و بزن بر چنــگ چنگ .... چشم خـواب آلودگان را از طرب بيـدار دار
اي صبــوحي شعــر تر آرد بهر مدهــوش هـوش .... خاصه مدهوشي كه گويا دارد از اشعار عار
ديوان ص88
×××××××
اي كه صد سلسله دل بسته به هـر مو داري .... باز دل مي بري از خـلق عجـب رو داري
خـــون عشــاق حلال است مگــر نــزد شما .... كه به دل عــادت چنـگيــز و هـلاكو داري
تــو پريــزاده نگــردي به جهــان رام كسي .... حــالـت مــرغ هــوا ، شيــوه آهــــو داري
جاي مستــان همه در گــوشه محـراب افتـاد .... تا كه بــالاي دو چشمــت خـــم ابـرو داري
ديوان ص148
چند غزل از فروغي بسطامي
يك شـب آخر دامـن آه سحــر خواهم گرفت .... داد خـــود را زآن مــه بـيـــدادگـر خواهم گرفت
چشــم گريــان را به تـوفــان بلا خواهم سپرد .... نـوك مــژگان را بـه خـونـاب جگـر خواهم گرفت
نعــره ها خواهم زد و در بحر و بر خواهم فتاد .... شعله ها خواهم شد و در خشك و تر خواهم گرفت
انتقــامم را ز زلفـش مـو به مـو خواهم كشيد .... آرزويم را ز لـعـلش ســر بــه ســر خواهم گرفت
يا بهـــــار عمر من ، رو بر خـزان خواهد نهاد .... يا نـهـــــال قــــامـت او را بـه بــر خواهم گرفت
ديوان ص 53
××××××××
امشـب تــرا بخوبي نسبـت به مـــاه كردم .... تــو خــوبتـر ز مــاهي مـن اشتبـاه كردم
هـر صبــح ، يـاد رويـت تا شــامگـه نمودم .... هر شــام ، فكــر مـويت تا صبحگاه كردم
تو آنچه دوش كردي از نوك غمزه كردي .... مـن هر چه كردم امشـب از تيــر آه كردم
چون خواجه روز محشـر جـرم مرا ببخشد .... كز وعــده عطايش ، عمــري گنــاه كردم
ديوان ص 108
××××××××××
گر عــارف حــق بيـني چشم از همه بر هم زن .... چون دل به يكي دادي ، آتش به دو عالم زن
هـم چشــم تمـاشــا را بـر روي نكــو بگشــا .... هــم دســت تمنــا را بر گيســوي پرخم زن
گر تكيـه دهـي وقتــي ، بر تخــت سليمـان ده .... ور پنجــه زنـي روزي ، در پنـجـه رستـم زن
گر دردي از او بردي صد خنده به درمان كن .... ور زخمي از او خوردي صد طعنه به مرهم زن
گر همــدمــي او را ، پـيـوســتــه طمــع داري .... هم اشـــك پيـــاپي ريز ، هم آه دمــادم زن
ديوان ص130
×××××××××
مـــاه غـــلام رخ زيـبــاي تو .... ســرو كمــربسته بــالاي تو
مجمع دلهاي پراكنده چيست .... چيـــن سـر زلف چليپاي تو
گر تو زني تيغ هلاكم به فرق .... فرق من و خاك كف پاي تو
ديوان ص138
×××××××××
خوش آنكه حـلقه هاي سر زلف وا كني .... ديــوانگــان سلســله ات را رهــا كني
كــار جنــون ما به تمــاشا كشيده است .... يعني تــو هم بيــا كه تمــاشاي ما كني
تو عهد كرده اي كه نشاني به خون مرا .... من جهد كرده ام كه به عهدت وفا كني
گر عمر من وفا كند اي ترك تند خوي .... چندان وفــا كنم كه تو تـرك جفا كني
تا كي در انتظار قيــامت تـوان نشست .... برخيز تـا هـــزار قيـــامت بــه پا كني
داني كه چيست حاصل انجام عاشقي؟ .... جانـــانه را ببيــني و جـــان را فدا كني
ديوان ص152
×××××××××××××××××××
كي رفتـه اي ز دل كه تمنــا كنم تــرا .... كي بـوده اي نهفته كـه پيـدا كنم ترا
غيبت نكرده اي كه شوم طالب حضور .... پنهـان نگشته اي كه هويـدا كنم ترا
با صد هـزار جلوه برون آمدي كه من .... با صد هــزار ديده تمـاشــا كنم ترا
بالاي خود در آيــنه چشــم مـن ببين .... تـا بـا خبــر ز عـــالـم بــالا كنم ترا
مستانه كاش در حـرم و ديـر بگذري .... تا قبله گاه مـومن و تـرســا كنم ترا
خواهم شبـي نقـاب ز رويـت برافكنم .... خورشيـد كعبه ، مـاه كليـسا كنم ترا
زيبـا شود به كـارگه عشـق كـار مـن .... هرگه نظـر به صـورت زيبـا كنم ترا
رسواي عالمي شدم از شــور عـاشقي .... ترسم خـدا نخواسته رســوا كنم ترا
فروغي بسطامي ، ديوان ص 18
××××××××××××××××××××
دوش بـه خــواب ديــده ام روي نديــــده ترا .... وز مــــژه آب داده ام بــــاغ نچيـــده ترا
با دل چـون كبــوترم انـس گـرفته چشــم تو .... رام به خــود نمـــوده ام بـــاز رميــده ترا
من كه به گوش خويشتن از تو شنيده ام سخن .... چـون شنـوم ز ديگـران حـرف شنيـده ترا
تيـر و كمـان عشـق را هـر كه نديده گـو ببين .... پشـــت خمـيـده مــرا ، قــد كـشيـده ترا
قامتم از خميــدگي صــورت چنــگ شــد ولي .... چنــگ نمي توان زدن زلــف خميــده ترا
ديوان ص 22
×××××××××
اي كاش جان بخواهد معشوق جاني ما .... تــا مدعي بميـــرد از جانفشــاني ما
در عــالم محبــت ، الفـت به هم گرفته .... نامهــربــاني او بــا مهـــربـــاني ما
در عيــن بي زباني بــا او به گفتگـوييم .... كيفيت غريبي است در بي زباني ما
صد ره ز ناتواني در پايش اوفتــاديم .... تا چشم رحمـت افكند بر ناتواني ما
ديوان ص 29
چند غزل از هاتف اصفهاني
هرگزم اميد و بيم از وصل و هجر يار نيست .... عاشقم عاشق مرا با وصل و هجران كار نيست
هر شب از افغان من بيدار خلق اما چه سـود .... آن كـه بــايد نــالـه مـن بشنود بيــدار نيست
هاتف اصفهاني،ديوان ص 55
×××××××××××××××××××
گفتـم نگـرم روي تــو ؟ گفتــا بــه قيــامـت .... گفتم روم از كــوي تــو گفتــا بــه سلامت
گفتم چه خوش از كار جهان گفت غم عشق .... گفتم چــه بــود حـاصل آن ؟ گفت ندامت
دامــن ز كفــم مي كشي و مي روي امــروز .... دست مــن و دامـــان تـــو فــرداي قيامت
ديوان ص 59
×××××××××
به حريم خلوت خود شبـي چه شود نهفته بخوانيم .... بـه كنــار مـن بنشينـي و بـه كنــار خــود بنشانيم
من اگر چه پيرم و ناتوان تو ز آستان خودت مران .... كه گذشته در غمت اي جوان همه روزگار جوانيم
به هـزار خنجـرم ار عيان زند از دلـم رود آن زمان .... كــه نــوازد آن مــه مهــربان به يكي نگاه نهانيم
شده ام چو هــاتف بينـوا به بلاي عشـق تـو مبتلا .... نرسد بلا بـه تــو دلــربـا گــر از ايــن بلا برهانيم
ديوان ص87
×××××××××
چه شود بـه چهــره زرد مــن ، نـظــري بـراي خــدا كني .... كه اگــر كني همــه درد من ، بــه يـكي نظاره دوا كني
تو شهــي و كشــور جــان ترا ، تو مهي و جـان جهـان ترا .... ز ره كــرم چـه زيــان ترا ، كه نظــر به حــال گدا كني
ز تـو گر تفقد و گر ستــم ، بود آن عنــايت و ايـن كــرم .... همه از تو خوش بود اي صنم ، چه وفا كني چه جفا كني
تو كمان كشيده و در كمين ، كه زني به تيرم و من غمين .... همــه غمم بــود از هميــن ، كـه خــدا نكرده خطا كني
ديوان ص106
×××××××××
چو نــي نــالدم استخــوان از جدايي .... فغــان از جــدايي فغـان از جدايي
فغــان بــه بـود بلبلــي را كــه نــالد .... شــب و روز در آشيــان از جدايي
چســان من ننــالم ز هجران كه نالد .... زميــن از فــراق آسمان از جدايي
به هر شـاخ اين بــاغ مــرغي سرايد .... بــه لحــني دگــر داستــان جدايي
چو شمعم به جان آتش افتد به بزمي .... كه آيـد سخـن در ميـان از جدايي
ديوان ص 108
××××××××××
كجايــي در شــب هجــران كه زاري هاي مـن بيني .... چو شمع از چشم گريان اشكباريهاي من بيني
كجايــي اي كــه خنــدانم ز وصلت دوش مي ديدي .... كه امشب گريه هاي زار و زاري هاي من بيني
شبي چند از خدا خدا خواهم به خلوت تا سحرگاهان .... نشيني بـا مــن و شـب زنده داريهاي من بيني
براي امتـحـــان تـــا ميتــوانــي بـــــار درد و غـم .... بنه بر دوش مــن تــا بردبـاري هاي من بيني
براي يــادگار خــويش شعــري چنــد چـون هاتف .... نوشتم تا پـس از مــن يادگاري هاي من بيني
ديوان ص110
غزلي معروف از فصيح الزمان رضواني
همه هسـت آرزويم كـه ببينم از تـو رويــي .... چـه زيـان ترا كـه مـن هم برسم بـه آرزويي
به كسـي جمـال خـود را ننمـوده اي و بينم .... همه جـا به هر زبـاني بـود از تــو گفتگــويي
به ره تـو بسكه نـالم ، ز غـم تـو بسكه مـويم .... شده ام ز نـاله نـالي شـده ام ز مـويه مـويي
همه خوشدل اينكه مطرب بزند به تـار چنگي .... من از آن خوشم كه چنگي بزنم به تار مويي
چه شود كه راه يـابد سوي آب، تشنه كامي؟ .... چه شود كه كام يابد ز لب تـو ، تشنه كامي ؟
شود اينكه از ترحم، دمي اي سحــاب رحمت .... من خشك لب هم آخر ز تو تر كنم گلويي ؟
بشكست اگر دل من ، به فداي چشم مستت .... سـر خـم مـي سلامت ، شكند اگــر سبــويي
همه مـوسم تفـرج بـه چمـن روند و صـحـرا .... تـو قدم به چشم مـن نه بنشين كنـار جويي
فصيح الزمان رضواني،ديوان،ص130
دو غزل از نشاط اصفهاني
طــاعت از دســت نيـــايـد گنهــي بــايد كــرد ... در دل دوست به هر حيله رهي بايد كرد
روشـنـــان فلكـــي را اثـــري در مـــا نيـــست ... حذر از گـردش چشــم سيـــهي بايد كرد
شب كه خورشيد جهان تاب نهان از نظر است ... قطـع اين مرحله با نـــور مهـــي بايد كرد
نه همين صـف زده مژگـان سيـه بايد داشت ... در صــف دلشــدگان هم نگهــي بايد كرد
نشاط اصفهاني،ديوان،ص 86
××××××××××××××××
نه هشيــارم توان گفتن نه مستـم ... كه هم پيمـانه هم پيمـان شكستم
ز پا افكنده ام خـود را درين دشت ... مگـر روزي رسد دستـي به دستم
كـرا تـا ســوي مــن افتــد نظـــر باز ... به صــد اميــد در راهـي نشستم
نميدانم تــو يـي با مـن دريـن بــزم ... همي بينم كه خــود را مي پرستم
تو خواهي بود و تو بودي تو هستي ... نخواهم بـود و نه بــودم نه هستم
نشاط اصفهاني،ديوان،ص 110
غزلي از اديب نيشابوري
همچـــو فرهـــــاد بـــود كـــوه كني پيـــشه ما .... كــوه مـا : سيـنه مـا ، نـاخن مـا : تيـشه مــــا
شـــور شيـــرين ز بس آراست ره جلـــوه گري .... همــه فرهــــاد ترواد ز رگ و ريـــشه مــا
بهر يـك جــرعـــه مــي ، منت ســـاقـي نكشيم .... اشك مـا : باده مـا ، ديـــده مـا : شيشه مـا
عشق شيري است قوي پنجه و مي گويد فاش : .... هر كـه از جـان گذرد بگذرد از بيـــشه ما
مرحوم اديب نيشابوري،ديوان،ص126
غزلي زيبا و مشهور از مرحوم فرخي يزدي
شب چو در بستم و مست از مي نابش كردم....مــاه اگر حلقه به در كوفت جوابش كردم
ديدي آن تـرك ختــا، دشمـن جــان بـود مـــرا....گرچه عمري به خطا دوست خطابش كردم
منــزل مردم بيـگانه چــو شـد خـــانه چشــم....آنقدر گــريــه نمــودم كــه خرابش كردم
شــرح داغ دل پــروانه چــو گفتـم بــا شمـــع....آتــشي در دلــش افكندم و آبــش كردم
غرق خون بود و نمي مرد ز حسـرت فرهـــاد....خواندم افسانه شيرين و به خوابش كردم
دل كه خونـــابه غــم بود و جگـــر گوشه درد....بــر ســـر آتــــش جـــور تــو كبابش كردم
زندگــي كـــردن مـــن مـــردن تدريجي بـــود....آنچه جــــان كند تنم عمـر حسابش كردم
فرخي يزدي،ديوان،ص156
گر چه گلچين نگذارد كه گلي باز شود ... تو بخوان مرغ چمن بلكه دلي باز شود
شب است و غم گرفته چار سويم ...... بيا اي دوست بنشين روبرويم
بيــا تــا قصه غــــــم را و شـــــب را ...... اگــــر خــوابت نمي آيد بگويم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
درخت خشك باري هم ندارد ...... نه تنها گل كه خاري هم ندارد
بيا اي ابــر بر باغـــي بگرييم ...... كه اميــــد بهـــــاري هم ندارد
مهدي اخوان ثالث ، ترا اي كهن بوم و بر دوست دارم ، ص 126
دو غزل از نظامي
با تـو پديد مي كنم حـال تبــاه خـــــويش را ...... تا تـو نصيحتي كني چشم سيـاه خويش را
سرزنشم مكن كه تو شيفته تر ز من شوي ...... گر نگري در آينه روي چـــــــــو ماه خويش را
چاه زنخ چو كرده اي مسكن يـــــــوسف دلم ...... دلو عنـايتي فرست يـوسف چاه خويش را
نظامي گنجوي،گنجينه، ص 323
××××××××××××××××××××××
مرا پرسي كه چوني ، چونم اي دوست ...... جگــــــر پر درد و دل پر خــونم اي دوست
حديـــث عـاشقي بر مــن رهـــــــــا كـن ...... تو ليلـي شو كه من مجنـونم اي دوست
به فــريــادم ز تــو هــر روز ، فـــــــــــــرياد ...... ازيــن فريــــــــــاد روز افـزونم اي دوست
شنيــــدم عــاشقـــــــــان را مي نــوازي ...... مگر مــن زان مــيان بيـرونم اي دوست؟
نگفتــي گـــر بيفتي گيــــــرمت دست؟ ...... ازيـــن افــــــتــاده تر كاكنونم اي دوست؟
غـــزلهـــــاي نظامي بر تـــو خوانم
نگيرد در تو هيچ افسونم اي دوست
اشعاري از مرحوم مهرداد اوستا
هزار دلبر اگر جز تـو همنشين دارم ............ تو رهزن دل و دين مني يقين دارم
ز بند هـر چه پريچهــره آمدم آزاد ............ كه دل اسير بتي چون تو نازنين دارم
كجا به ديده من خواب آشيان بندد ............ كه رهزني چو خيال تو در كمين دارم
مهرداد اوستا
××××××××××
همه شب دارم دلكي پرخون شبكي مست از مي نابم كن
به يكي عشوه به يكي افسون مه من مستم كن و خوابم كن
لبــكت خندان گلكت زيبــا سخنت شيــرين دلكت شيدا
مـــن اگر فرزانه اگـر رسـوا تــــو همان ديــوانه خطابم كن
بــت مــن چشــم سيهت نازم رخ تابنده چـــو مهت نازم
مــه مـــن سحــر نگهت نــازم به نگــاهي بــاده نــابم كن
مهرداد اوستا
××××××××××
همه شب با ياد مه رويي به دل و جان تاب و تبي دارم
چه خبر آن سلسله گيسو را كه پريشان روز و شبي دارم
به يكي بــوسه ز تــو خرسندم بنواز آخر به شكـر خندم
كه برآيد نــاله ز هر بندم كه چو نـــي شور و طربي دارم
نه تــو پيوند دل مــن بودي؟ نه فـروغ محفل من بودي
نه زهستي حاصــل من بودي؟ چه كنم شور عجبي دارم
به خم زلفي كه نگون كردي دل من پا بند جنون كردي
چه بگويم با تو كه چون كردي؟ كه چگونه روز و شبي دارم
مهرداد اوستا
×××××××××××
با مـــن بگو تا كيستي اشــكي بگو آهـــي بگو
خوابي ؟خيالي؟ چيستي؟اشكي؟بگو آهي؟ بگو
راندم چو از مهرت سخن گفتي بسوز و دم مزن
ديگر بگـو از جان مــن جانا چه ميخواهي؟ بگو
گـيـرم نميگيري دگــر زآشـفتــه عشـــقت خبر
بر حال مـن گاهي نگر با من سخن گاهي بگو
اي گـل پي هر خس مرو در خلوت هر كس مرو
گــويي كه دانم پس مـرو گر آگه از راهي بگو
غمخـــوار دل اي مــه نيي از درد مـن آگه نيي
والله نـيـي بالله نـيـي از دردم آگـــاهي بگو
مـن عـاشـق تنهـايي ام سـرگشته شيدايي ام
ديـوانه رسوايي ام تــو هر چه مي خواهي بگو
مهرداد اوستا
××××××××××
اشعاري از مرحوم دكتر سيد حسن حسيني
سكه مهتاب
اي شكوه كهكشانها پيش چشـمانت حقيـر ...... رو ح خنجر خورده ام را از شب مطلق بگير
رشـك مرغان رهـا در بــاد شد پرواز مـن ...... تا شدم در تــار و پـود خلعت عشقت اسير
طـرح لبخند غيورت مثـــل بــاران مهـربان ...... جـنگل سـبـز غيــورت مثـل دريـــا دلپذير
مـــن همــان بــاز بــلـنـد آوازه تاريخي ام ...... از نـشـسـتـن روي بــازوي نـجـيبت ناگزير
كوچه كوچه هفت شهر عاشقي را گشته ام ...... مثل تـــو پيدا نكردم اي شگفــت بي نظيــر
اي كــــريــم آسمــــاني با نــگاه روشنت ...... سكه مهتــاب را دادي بـه شــب هاي فقيـر
سيد حسن حسيني
××××××××××××××××
فـــراوانـــي
ز بس فتنه از پيش و پس مي رسد ............ به سختي مجـــال نفـس ميرسد
گــل از بــاغ دامـن كشان مي رود ............ كه از بام و در خار و خس ميرسد
صـــف آرايي لشـكــر عـــاشـــقي ............ به فرمـــاندهان هــــوس ميرسد
و ميــراث پـــرواز و اوج عقـــــاب ............ به بــال عليـــل مگـــس ميرسد
به فــريـــاد مستـــان دلخسته نيـز ............ عســس جاي فريــادرس ميرسد
اگر چند قـحـط گــل و است و نسيم ............ به لــب گرچه مشكل نفس ميرسد
ـ فــراوانـي است و فــراواني است ............ به هر مــرغ چندين قفس ميرسد
سيد حسن حسيني
×××××××××××××××××
كرامات نوراني
هلا ، روز و شب فــاني چشم تو ............ دلم شـد چراغـــاني چشم تو
به مهمان شراب عطش مي دهد ............ شگفت است مهماني چشم تو
بنا را بر اصـــل خمــــــاري نهاد ............ ز روز ازل بــــاني چشـــم تو
پر از مثنـــوي هاي رندانه است ............ شب شعـر عرفـــاني چشم تو
تويي قطــــب روحاني جـــان من ............ منم ســـالك فـــاني چشم تو
دلم نيمه شـب ها قـدم مي زند ............ در آفـــــاق بــاراني چشم تو
شفـــــا مي دهد آشكـارا به دل ............ اشـــارات پنهــــاني چشم تو
هلا تــوشـــه راه دريـــــــا دلان ............ مفاهيــــم طوفــاني چشم تو
مرا جــــذب آييـــــن آيينه كرد ............ كرامـــــات نــوراني چشم تو
از اين پس مريـــــد نگــاه توام ............ به آيــــات قـــرآني چشم تو
سيد حسن حسيني
×××××××××××××××××
خاموشي مطلق
آن چه از هجران تو بر جان ناشــادم رسيد..از گنـــــاه اوليــــن بر حضـــــرت آدم رسيد
گوشــه گيري كردم از آوازهـــاي رنگــرنــگ..زخمهها بر ساز دل از دست بيدادم رسيد
قصه شيرين عشــقم رفـــت از خاطـر ولي..كوهي از اندوه و ناكــامي به فرهادم رسيد
مثل شمـــعي محتضر آمــــاج تاريكي شدم ..تيــــــر آخــــــر بر جگــر از چلة بادم رسيد
شـــب خرابم كرد اما چشــم هاي روشنت..بـــارديـــــگــر هم به داد ظلمتآبادم رسيد
سرخوشم با اين همه زيرا كه ميراث جنون..نسـل اندر نسل از آبـــــاء و اجـدادم رسيد
هيچ كس داد من از فريــاد جانفرسا نداد..عاقبت خــــاموشي مطلق به فريــادم رسيد
سيد حسن حسيني
×××××××××××××××××
شاهـــد مرگ غـــم انگيــز بهـــــارم چه كنم..ابـــر دلتنگـــم اگــــر زار نبـــارم چــه كنم
من كز اين فاصله غــارت شده چشــــم توام..چون به ديدار تو افتد سر و كارم چـه كنم
از ازل ايــل و تبـــارم همــــه عـــاشـق بودند..سخت دلبسته اين ايــل و تبــارم چه كنم
يك به يك با مژه هايت دل من مشغول است..ميله هاي قفسم را نشمــارم چــــه كنم
سيد حسن حسيني
×××××××××××××××××
جام شبمــان تهي ز مهتــاب مباد ...... با ديــده ما وسوسه خــواب مباد
روديم و به لب سرود دريــــا داريم ..... در مــا نفــس هرزه مــرداب مباد
سيد حسن حسيني
×××××××××××××××××
كاش اين دل مرده را خدا جان مي داد ...... آشفتگي ام را ســر و ســامان مي داد
اي كاش سوار عشـــق در عرصــه دل ...... مي آمد و فــــاتحــــانه جـــولان مي داد
سيد حسن حسيني
اي دل مــن ترا بشــارت باد ............ كه ترا من به دوست خواهم داد
دوســت از من ترا همي طلبد ............ رو بر دوســت هر چه بـادا بـاد
فرخي سيستاني، ديوان ص 42
××××××××××
عاشقــان را خـــــــــداي صبــر دهــاد ............ هـيــــچ كس را بلاي عشــــق مباد
هر كه را عشق نيست اندوه نيست ............ دل به عشــق از چــه روي بـايد داد
عشــــق بر مــن در نشــــاط ببست ............ عشـــــق بر مـــــــن در بلـــا بگشاد
واي عشقـــا چه آفــــتي كه ز تــــــو ............ هيـــچ عــــــاشق همــــي نيابد داد
با بـــلاهاي تـــــو و با غـــم تــــــــو ............ تـــــــــن ز كــُــه بايد و دل از فـــــولاد
فرخي سيستاني، ديوان ص 43
اول دفتر
بسم الله الرحمـــن الرحيـــم ............ هست كليــد در گنـج حكيــــم
فاتحه فكرت و خــتم سخن ............ نام خداي است بر او ختم كن
نظامي گنجوي ، مخزن الاسرار
××××××××××××××××××